داستانک داستان سکینه

  • ۲۵۱
داستانک داستان سکینه

بسم الله الرحمن الرحیم

سکینه در برابر اینه ایستاده و با دستانش لکه ها را لمس می کند و می پوشاند اشک هایش جاری می شود و آهسته زمزمه می کند اهالی روستا حق دارند از من بترسند خودم نیز برای خودم غریبه و ترسناک شده ام. نگاهی سراسر ناامیدی وجودش را فرا می گیرد.
دو نفر از بزرگان روستا بانی و موکب دار هستند که در مسیر زوار قرار بگیرند. سکینه از دور به خانه ی موکب دار نگاه می کند در خانه و اطرافش شلوغ است زنان و مردان روستا وسایل خود را برای رفتن و مستقر شدن در موکب در حیاط خانه می گذارند. و عده ای که توانایی رفتن ندارند هزینه و کمک هایی دیگر را به خانه موکب دار می برند. سکینه صورتش را پوشانده تا شناخته نشود اما نزدیک هم نمی رود و باز می گردد.
سکینه دنیایش را باخته و خودش را از اهالی پنهان می کند. وقتی همسرش بخاطر چند لکه او را رها کرد. دیگر از بقیه اهالی انتظاری ندارد. فاطمه دختر همسایه سکینه برای رفتن با مادرش بحث می کند اما مادر اجازه نمی دهد فاطمه اصرار می کند مادر که می بیند فاطمه دست از سرش برنمی دارد سنگ بزرگی را پیش پایش می گذارد و می گوید باید سکینه را نیز با خودت ببری... فاطمه سکوت می کند، مادر زیر لب با پوزخندی زمزمه می کند سکینه که خودش گوشه گیر شده است چگونه می خواهد در برابر چشمان زائران ظاهر شود البته اگر موکب داری پیدا شود که او را ببرد!
فاطمه تنها کسی بود که سکینه را مانند قبل دوست داشت و سنگ صبور او در همه مسائل بود. سکینه نیز گاهی اوقات برای فاطمه درد ودل می کرد. فاطمه از آرزوی سکینه برای خدمت به زوار خبر داشت. و اما نمی دانست چگونه باید عمل کند و چگونه با سکینه حرف بزند که دل سکینه آزرده نشود. فاطمه نمی دانست اول با موکب دار صحبت کند یا با سکینه که دست از گوشه گیری اش بردارد و برای خواسته اش بجنگد. فاطمه به پیش سکینه رفت و گفت: می دانم که دوست داری برای خدمت به زوار به موکب بروی اما چرا با موکب دار حرف نمی زنی؟ سکینه گفت وقتی نتیجه را می دانم حرف زدن چه فایده ای دارد. فاطمه گفت تا به کی می خواهی خودت را زندانی خانه کنی؟ و در جمع ها و مراسم ها شرکت نکنی؟ چرا نمی جنگی؟ سکینه با دستش لکه پیسی روی گونه اش لمس کرد و گفت: جنگ برای چه وقتی همه عقل ها در چشم ها جمع شده اند! فاطمه گفت چرا توضیح نمی دهی چرا سکوت می کنی؟ چرا خودت را پنهان می کنی؟ یعنی همه ما از تمام جهات سالم و معصوم هستیم و تو گناهکار چون بیماریت در برابر چشمان است. اما تو بخاطر بیماری که نه با انتخاب خودت بلکه امتحان الهی برای تو و اطرافیان هست. گوشه گیر شده ایی و خودت را پنهان می کنی تا نیش و کنایه کسی را نشنوی. سکینه به خودت بیا. مادرم به عمد به من گفت باید با تو بروم موکب که مرا منصرف کند اما سکینه برای یکبار هم که شده با خودت بجنگ برای این خواسته بجنگ منم در کنارت می مانم نتیجه هر چه شد اما شاید هیچ وقت دیگر این فرصت را بدست نیاوری.... فاطمه گفت سکینه وقت نداریم یکی از موکب داران روستا رفته و فقط ابوعلی مانده خواهش می کنم فکر کن و با افکارت بجنگ قبل از اینکه فرصت مان تمام شود.
سکینه با خودش کلنجار می رود حق با فاطمه است اما از شنیدن نتیجه قبل از اینکه اتفاق بیفتند بیشتر می ترسد و خودش را عقب می کشد. سکینه این بار در برابر آینه ایستاده اما فقط صحبت های فاطمه را به یاد می آورد کمتر به لکه ها توجه می کند. حرف های فاطمه در برابر چشمانش رژه می رفتند اما باز نیروز از درون او را ناامید می کرد. فاطمه صبح فردا منتظر سکینه ایستاده بود تا به خانه موکب دار بروند. سکینه حاضر می شود و آخرین بار به اینه نگاه می کند اندکی روسری را نزدیک می اورد تا بروی صورتش سایه بیندازد اما دوباره روسری را عقب تر میبرد تا نور به صورتش بتابد. فاطمه صدایش می کند سکینه حاضر شدی؟ سکینه پاسخ می دهد بله برویم.. سکینه در راه هم با خودش قدم به قدم کلنجار می رود. روبروی در وردی خانه ی موکب دار ایستاده اند. در ِخانه اندکی باز است حیاط خانه شلوغ، فاطمه با صدای نیمه بلند اجازه ورود به خانه را می گیرد. فاطمه می رود اما سکینه حرکت نمی کند فاطمه دست سکینه را می گیرد که عقب نماند. فاطمه خواسته خود را به مرد موکب دار می گوید مرد نگاهی به سکینه انداخت. لکه های داخل صورتش را دید. سکینه اندکی با دست روسریش را جلو اورد تا سایه بیندازد.مرد گفت: می خواهی به موکب من بیایی تا دیگر کسی به انجا نیاید؟ بدون مکث فاطمه گفت: نوع بیماری سکینه واگیردار نیست. مرد رو به سکینه کرد و گفت: خودت که بهتر می دانی مردم از این بیماری می ترسند، نمی شود که برای همه توضیح داد و کاغذ نوشت که واگیر دار نیست. سکینه صدایش گرفت و همراه با بغض گفت: در برابر چشمان زائران ظاهر نمی شوم. مرد موکب دار که صورتش سبزه تند بود، با دشدشه سیاهی که به تن داشت صورتش تیره تر هم شده بود، گفت: نمی شود. یک کلام .
سکینه گفت: صورتم را می پوشانم و در برابر چشمان ظاهر نمی شوم. اجازه بده در موکب باشم. مرد موکب دار که دیگر کلافه شده بود و گوشی اش مدام زنگ می خورد، ابروانش را درهم کشید و گفت: بس است. تو می توانی بیایی اما سکینه نه! فاطمه گفت من بدون سکینه نمی توانم بیایم. سکینه و فاطمه باهم از خانه خارج شدند. سکینه گفت دیدی فاطمه جنگیدن هم اثری نداشت. فاطمه سکوت کرده بود.
فردای ان روز سکینه بعد از نماز صبح به نخلستان کنار روستا رفت تا با امامش درد دل کند، همان جایی که می گفتند نزدیکترین جا به کربلاست. چشمانش غرق در اشک شد. دیگر کورسوی امیدش را هم از دست داده بود. قطرات اشک به روی روسریش می افتادند و در تار و پود آن محو می گشتند. صدایی از پشت سرش او را صدا زد و نفس نفس زنان به سکینه رسید. سکینه سریع اشکش را پاک کرد و با نگاهی نگران پرسید اتفاقی افتاده فاطمه؟ فاطمه گفت: موکب دار پسرش را فرستاده دنبالمان که آماده رفتن شویم.
سکینه با فاطمه از نخلستان به خانه موکب دار رفتند. مرد موکب دار نبود از همسرش پرسیدند چه شده؟ او گفت: شب همان روزی که شما رفتید با ابوعلی تماس گرفتند و گفتند اربعین امسال خیلی شلوغ است اگر کسی در روستا مانده که می خواهد بیاید با خود به موکب بیاورید.ابوعلی نیز تصمیم گرفت شما دو نفر را با خودمان همراه کند. شما نیز بروید و حاضر شوید.
فاطمه برای مادرش توضیح داد اما مادر متعجب مانده بود که چگونه موکب دار راضی به حضور سکینه در موکب شده و این را از چشم فاطمه م یدید و دیگر نمی توانست برای رفتن فاطمه مخالفتی کند چون فاطمه مسئله را حل کرده بود. مادرش گفت هنوز در عجبم چگونه سکینه می خواهد در برابر چشمان زوار ظاهر شود وقتی خودش را از اهالی پنهان می کند.
فردا صبح سکینه و فاطمه با کاروان به موکب عازم شدند. سکینه در موکب فقط مسئولیت نظافت را بر عهده داشت، ان هم دور از چشم زائران که مبادا زائری از بیماری او بترسد و موکب را ترک کند. یک کاروان ایرانی وارد موکب شدند و تصمیم گرفتند شب را انجا بمانند و استراحت کنند. زهرا دختری از همین کاروان که به عنوان عکاس حضور داشت و تصمیم داشت با عکس هایی که از پیاده روی اربعین می گیرد این شور مراسم را به تصویر بکشد، برای گرفتن چند عکس از تلاش خادمان وارد مطبخ ان موکب شد. در بین عکاسی اش دختری را دید که صورتش را پوشانده بود به سمتش رفت و با زبان عربی دست و پا شکسته اش اجازه خواست که از او عکسی بگیرد. سکینه سریع سرش را برگردانند و روسریش از روی صورتش باز شد. زهرا لکه های روی صورت سکینه را دید سکینه سریع دوباره صورتش را پوشاند او میان جنگ با خودش مانده بود که چگونه با خودش بجنگد. فاطمه که دیده بود دختری با دوربین به سمت سکینه رفته، سریع خودش را به سکینه رساند. زهرا به فاطمه سلام کرد و فاطمه وقتی لرزش دستان سکینه را دید به عربی به سکینه گفت که تو برو من هستم. زهرا که فهمید سکینه خود را پنهان می کند به سکینه گفت: یکی از این نان های تازه برایم میاوری؟ سکینه چند نان را در سفره پارچه ایی گذاشت تا برای زهرا ببرد. سکینه قضیه آمدنش را برای زهرا تعریف کرد. زهرا با همان زبان عربی نیمه کاره اش مدتی با سکینه حرف زد. همان صحبت هایی که فاطمه قبل از امدن با سکینه زده بود. زهرا گفت: سکینه ما روزانه در هزار رنگ ظاهر می شویم اما چون چشمان قادر به دیدن رنگهایمان نیستند خودمان را بهترین مخلوق تصور می کنیم و خیلی راحت دیگران را قضاوت می کنیم. سکینه روسریش را از روی صورتش برداشت. زهرا اولین زائری بود که صورت سکینه را می دید.. سکینه نیز دیگر صورت خود را از او پنهان نمی کرد و در کنار او احساس خوبی داشت. زهرا چند عکس از سکینه وخودش گرفت تا همیشه تصویر چهره مهربان سکینه را داشته باشد. سکینه بعد از آشنایی با زهرا و دیدن بی تفاوتی او نسبت به خودش دیگر کمتر از چهره و این بیماری اش خجالت می کشید اما هنوز کار جنگیدن سکینه با ترس درونش به اتمام نرسیده بود سکینه هرجا می خواست عقب بکشد صحبت های زهرا را به یاد می آورد و چهره اش مانند قبل نمی پوشاند. فاطمه نیز کمکش می کرد تا هروز یک گام در جهت روبرو شدن با ترسش بردارد و با آن مقابله کند.

 

نویسنده : پگاه پرهون