آبروی تو، آبروی من (داستان کوتاه)

  • ۱۸۶
آبروی تو، آبروی من (داستان کوتاه)

سیاهی شب مهمان آسمان شده بود. ستاره ها تک و‌توکی چشمک میزدند. امیر مقابل آیینه ایستاده بود. گوشه کتش را مرتب کرد. ادکلن مورد علاقه اش را زد. نگاهی به ساعتش انداخت. مهشید دیر شد، زود باش الان همه مهمونا رفتن، زشته ما آخر کار برسیم. مهشید کیفش را دست گرفت. دستی روی گوشه شالش کشید. تا تو‌ بری پایین ماشین رو روشن کنی من اومدم. تولد پنج سالگی رضا خواهرزاده مهشید بود. جشنی بزرگ طبق روال هر ساله که حسابی خوش می گذشت. بالاخره با یک ساعت پشت ترافیک ماندن به مهمانی رسیدند. مهشید ابتدا وارد شد. پشت سرش امیر با جعبه کادویی بزرگ سلام کنان داخل رفت. تعداد زیادی از مهمان ها با لباس های رنگارنگ و براق در سالن به چشم می آمدند. مهسا خواهر مهشید گوشه چشمی نازک کرد و گفت: حالام نمی اودی مهشید جون، یکم زود نرسیدی؟ صدای خنده یکباره مثل بمبی کل خانه را منفجر کرد. مهشید از خجالت سرخی گونه هایش چند برابر شد. پیش خودش گفت: «الان امیر آبروم رو می بره همه می فهمن چقد وسواس آماده شدن دارم». تا خواست لبش را بجنباند چیزی بگوید امیر لبخندی زد. گفت: باید ببخشید من یه مقدار گرفتاری برام پیش اومد، نشد زودتر بیایم از الان در خدمتتون هستیم. مهشید که میخ کوب شده بود. نیم نفس عمیقی کشید. به سمت آشپزخانه رفت. سر میز شام بوی غذا هر انسان گرسنه ای را مدهوش می کرد. هر کسی در تکاپوی پر کردن شکمش بود. همه از دست پخت مهسا حسابی تعریف می کردند. لیلا خواهر شوهر مهسا برای این که خودی نشان دهد گفت: آقا امیر بگن ببینیم مهشید خانمم مث عروس ما دست پختش تکه یا نه؟ همه نگاه ها به سمت امیر دوخته شده بود. مهشید از این سوال جا خورده بود. لیوان را برداشت و کمی آب خورد. امیر دستش را به ریشش کشید. گفت: والا چی بگم ... یکدفعه دل مهشید ریخت. یادش به غذاهای سوخته و جانیافتاده اش افتاد که خودش هم به زور می توانست بخورد. امیر ادامه داد: مهشید خانم دست پختش خوبه. این قدر که من عاشق غذاهاشم. سرکار وقتی به غذاهاش فکر می کنم حسابی گرسنه تر می شم. همه نگاه ها از امیر معطوف به مهشید شد. مهشید چنان ذوقی در دلش کرد که آن را در چهره اش می شد دید. هنگام برگشتن به خانه مهشید که منتظر بود تنها شوند تا از امیر تشکر کند گفت: امیر جان ‌‌‌‌امروز من رو واقعا شرمنده کردی خیلی ازت ممنونم. آبروم را حفظ کردی. امیر قهقه ای زد. گفت: من و تو نداریم. آبروی تو، آبروی منم هست، زن و شوهر یعنی همین که پشت سر هم باشن. البته دست پختت جا داره بهتر بشه. آن چنان از ته دل خندیدند که صدای خنده شان تمام شهر را فراگرفت.

  نویسنده : فاطمه اسماعیلی