مجله تبلیغی فرهنگی سفیر هدایت

گروه تبلیغی سفیر هدایت

آقازاده

  • ۷۴

طرح ملت امام حسین (علیه السلام)

بسم الله الرحمن الرحیم

شیرینی مدرک کارشناسی ارشدش نتوانسته بود طعم تلخ دوری از خانواده، در سال‌های تحصیل را جبران کند. حالا بیکاری دردی بود که دوای هیچ طبیبی مرهمی برآن نبود مگر پیدا شدن یک شغل مناسب!
هرچند گاهی شغل های پاره وقت هم پیشنهاد می شد، اما خوب درآمدش در حدی نبود که بتواند روی آن حساب کند.

گشت و گذار در سایت ها و پرسه زدن لابلای آگهی روزنامه ها تقریبا کار هر روزش بود. اتفاقا همین وب گردی ها او را فعال فرهنگی هم کرده بود. با اینکه ساز دنیا با میلش کوک نمی شد، اما خیلی هم دست روی دست نگذاشته بود. صفحه ای در فضای مجازی داشت که بعضی وقت ها، دلنوشته هایش را با دیگران به اشتراک می گذاشت. گاهی تیغ کلامش زخمی عمیق بر پیکر برخی ناهنجاری های فرهنگی اجتماعی برجای می گذاشت، اما کمتر کسی راه علاجش را می شناخت.
بازهم سری به صفحه مجازی اش زد تا چند ثانیه‌ای هم شده، دنیای حقیقی را به رویای مجازی بفروشد.

- امروز چه خبره؟ انگار دوباره دنیای مجازی شلوغ شده!
فیلم مهمانی فلان آقازاده، رانت خواری دختر فلان وزیر، پست و مقام گرفتن داماد معاون ....
- چی میگذره تو این مملکت. باباهای ما انقلاب کردن که یه مشت ...
حرفی نزد. حرمت نان حلالی که پدرش سال ها با دستان پینه بسته ی کارگریش سر سفره آورده بود، دهانش را بست! اما از این بی عدالتی که گاهی در گوشه ای آوازه اش گوش مستضعفین را کَر می کرد گِلِه داشت.

اهل سیاه نمایی نبود. مسئولین خدمتگزار و دلسوز را هم از تیررس نگاهش پنهان نکرده بود. عکس سپهد شهید حاج قاسم، سردار دل های عاشق بر روی دیوار اتاقش، قدرشناسی اش را حکایتگری می کرد.
مدتی بود «انسان 250ساله» را مطالعه می کرد. گوشی را کنار گذاشت و کتابش را باز کرد...

«...بعد از آن که اسلام، اشرافیت را قلع و قمع کرده بود، یک طبقه اشراف جدید در دنیای اسلام به وجود آمد. عناصری با نام اسلام، با سِمَتها و عناوین اسلامی پسر فلان صحابی، پسر فلان یار پیغمبر، پسر فلان خویشاوند پیغمبر در کارهای ناشایست و نامناسب وارد شدند، که بعضی از این‌ها، اسم‌هایشان در تاریخ ثبت است.
....طلحه، زبیر، سعدبن ابی وقاص و ... که هرکدام یک کتاب قطور سابقه افتخارات در بدر و حنین و احد داشتند در ردیف اول سرمایه‌داران اسلام قرار گرفتند... مقدار درهم و دیناری که از اینها به جا ماند، افسانه‌وار بود.»
سرش گیج رفت. دراز کشید کتاب را روی صورتش گذاشت و زیرلب گفت: انگار داستان آقازادگی، قصه امروز و دیروز نیست...

***

بنوازید!
برقصید!
مِی بیاورید که امروز، روز مستی است. می خواهم حورالعین بهشتی را به شراب کهنه ته ظرف بفروشم ...
بگذارید شنیدن نغمه های تار، صدای اذان را خاموش کند...
ام اَحیم ! بیا برایم شراب بیاور! من مناجات با خدا را دوست ندارم وقتی می توانم تو را در آغوش بگیرم!...
باورش نمی شد. این انسانِ مست، حاکم مسلمانان است؟
واقعا مردم به این مردک بوزینه باز امیرالمومنین می گویند؟ و پدرش را صحابی پیامبر می شناسند! آقازادگیش اینقدر گستاخش کرده که به نام اسلام به مردم حکومت کنه یا جهل این امت باعث شده جای امیر و اسیرِ شهوت عوض بشه!
تحمل دیدن این همه گستاخی و پرده دری به نام اسلام را نداشت. از قصر بیرون رفت و خودش را در کوچه های ناآشنای اطرافش گم کرد...

***

صدای شیون زنان به گوش می رسد. گویا بزرگی از دنیا رفته است. نزدیک تر می رود تا ببیند چه خبر است...
درست حدس زده بود. چند روزی می شود که زیدبن ثابت از دنیا رفته است و اطرافیانش به طمع تقسیم ارث، دور هم جمع شده اند.
-زید بن ثابت! چقدر برام آشناست.
گوشی را از جیبش در می آورد تا زید را جستجو کند ...
-درست فکر می کردم که آشناست. کاتب قرآن و از صحابی بزرگ پیامبر! بیچاره این جماعت. به طمع ارث جمع شدن، ولی نمی دونن اگه زید، بویی از زهد پیامبر برده باشه، چشمان این قوم به نداشته های زید خشک می شه.
- تبر بیاورید!!
با این صدا، سرش را از گوشی بیرون آورد.
- تبر؟! تبر می خوان چکار؟ نکنه از این که چیزی دستگیرشون نشده به جون هم افتادن.
خودش را از بین جمعیت به سختی عبور داد تا ببیند چه خبر است. پاهایش شُل شد. این همه شمش طلا را یکجا ندیده بود.
- همه این ها اموال زیده ؟؟ همون کاتب وحی!! همون صحابی بزرگ انصار؟؟ صد رحمت به اختلاسگران ما!!
این را گفت و دوباره در راهروهای تودرتوی تاریخ به راه افتاد.

***

- چرا قرضت را به بیت المال مسلمین نمی دهی ابن ابی وقاص!؟
- اگر داشتم می دادم ابن مسعود! تا با تو دهان به دهان نشوم! عجب اشتباهی کردند تو را به ریاست بیت المال گماشتند. آب هم که می خوریم باید حسابش را به تو پس بدهیم!
- یاوه نگو مرد. تو مثلا حاکم کوفه ای! هزاران دینار قرض کرده ای که به کدام زخم مداوا نشده مسلمین بزنی! زخمی دوا نمی کنی و به جای آن قصرت را با نگین و زمرد آزین می بندی!!
- همین است که می گویم. ندارم که بدهم. اصلا نمی دهم می خواهی با حاکم کوفه چه کنی؟
دعوایشان بالا گرفت و دست هایشان به سمت شمشیر دراز شد که هاشم بن عتبه سر رسید:
- کافی است! شما هر دو صحابی بزرگ پیامبرید! مردم بعد از رسول خدا چشمانشان به شماست. چرا چنین به جان هم افتادید؟ بروید راه دیگری برای حل مشکلتان بیابید...
کناری ایستاده بود و ماجرا را تماشا می‌کرد.
- ای بابا! مثل اینکه اَبَربدهکاران بانکی فقط برای دوره‌ی ما نیست. صحابی پیامبر و قرض پس داده نشده بیت المال!!!

***

حمید پسرم! حمیدآقا!!!!!
صدای مادر بیدارش کرد. کتابش را که از روی صورتش افتاده بود، برداشت و نشست.
- بله مامان جان. الان میام.
خودش را جمع و جور کرد و از اتاق بیرون رفت.
- مامان! شما از آقازاده های بعد از پیامبر و حضرت علیه السلام چیزی شنیدی؟
- بسم الله! دوباره سرت توگوشی بوده، جو گیر شدی؟
- نه به خدا! جدی می گم. من که خودم تا حالا نمی دونستم اصحاب پیامبر چقدر رنگ عوض کرده بودن. دارم کتاب «انسان 250 ساله» رو می خونم، می بینم اشرافی گری، رانت خواری، اختلاس، فساد اخلاقی و ... بعد از امام علی علیه السلام، اون هم از صحابی های بزرگ و یارای پیامبر، فامیلای پیامبر و ... تو جامعه خیلی زیاد شده بوده. طبیعیه مردمم به حاکمانشون نگاه می کنن دیگه. بیخود نیست امام حسین علیه السلام فرمودن برای احیای دین جدشون قیام کردن.
مثل الان...
- خوب بسه دیگه. آسمون و ریسمون به هم نباف.
- چرا حرفم رو قطع می کنی؟ خداییش نگاه کن. الان 40 سال از انقلاب گذشته. بعضی از آدما که یه روز صف اول مبارزات بودن، حالا دارن چه کار می‌کنن. یه نگاه به خودشونو و بچه هاشونو بنداز.
اصلا انگار دارن جریان های جامعه رو هدایت می کنن. خوب مردم هم به اینا نگاه می کنن دیگه.
اونی که دستش نمی رسه دلش می سوزه، اونی که دستش می رسه میشه شریک دزد و رفیق قافله!
فکر کنم یه قیام و یه امام حسین علیه السلام و یه عاشورا لازمه تا انقلاب به مسیر خودش برگرده!
- اووه. حالا اینطورم که تو میگی نیست! همیشه یه عده آدم فاسد هرجا پیدا میشن! این گوی و این میدون. شما جوونای انقلابی مگه آتش به اختیار نیستین! از یه جا شروع کنید.
- راست می گی! تقصیر خودمونه. باید از یه جا شروع کنیم! فعلا هم که بیکارم. یه طوفان مجازی به پا کنم نظرت چیه مامان؟
- بچه انگار «کَلَت بوی قورمه سبزی می ده» مواظب باش زبان سرخت سر سبزت رو به باد نده!
- نه! آفرین به خودم. فکر خوبی کردم. پازل همه چیزش تکمیله: انحراف بعضی خواص و آقازاده ها، تمایل مردم به فساد اخلاقی، خارج شدن از ریل انقلاب، آتش به اختیار و ما جوونا ... فقط باید عاشورا بسازیم. کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا. «وَلی»که داریم، یار می‌خواهد ...


نویسنده : الهه فیروزی